اندر پیچ و خم های نوشتن

قبل ترها، آن زمان ها که مانتوام را تنم میکردم و به مدرسه میرفتم با درس انشا خوب نبودم و خیلی ذهن خلاقی برای نوشتن نداشتم. حتی علاقه ای هم به ادبیات و شعر و.... نداشتم. آنقدر که یک روز که با دوستم شعر کتاب ادبیات را میخواندیم تا حفظ شویم رسیدیم به بیت آخر یکی از غزلهای معروف حافظ که میگوید:

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود 

که ز بند غم ایام نجاتم دادند 

بعد گفتم شعر از کی بود و خودم هم پاسخ دادم سعدی! این یکی از بزرگترین سوتی های آن دورانم بود که تا مدتها سوژه انبساط خاطر دوستان فراهم بود. :))

 ناخودآگاه بعد از فراغت از دوران مدرسه رو آوردم به شعر و ساعت ها مینشستم و شعر میخواندم. از دیوان حافظ و سعدی گرفته تا شاعران معاصر. البته ناگفته نماند علاقه حضرت برادر به شعر و شاعری بی تأثیر نبود در ایجاد انگیزه ام و رغبتم به سوی ادبیات. چند سالی آنقدر شعر خواندم که بیشتر ابیات حافظ را حفظ بودم، قیصر و فاضل و ابتهاج و...  را هم از بر بودم. تا رسید به آنجا که من تو را دیدم و هربار برایت یک چند بیتی شعر میفرستادم و در پاسخ به حرف هایت شعر میگفتم. این روند مرا تشویق کرد که بیشتر بخوانم و بیشتر بدانم. همین طور روزگار میگذشت تا اینکه منی که حتی یک خط هم نمیتوانستم از خودم بنویسم و هربار دست به دامن شعرا میشدم برای ابراز احساساتم، هربار برایت متن عاشقانه ای با همه اعماق وجودم مینوشتم و ساعت ها منتظر یک پلاست به پستم میشدم. چند وقت همینجور مینوشتم و خودم راضی بودم از روندی که در پیش بود و احساس میکردم دارم به جاهای خوبی میرسم. گاهی هم از جانب اطرافیان و دیگر بازدیدکنندگان پست هایم مورد تشویق و تمجید قرار میگرفتم که شور و شوقم را به نوشتن بیشتر میکرد. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت تا اینکه یک اتفاقی افتاد و فهمیدم ممکن است حتی اگر بی هیچ قصد و نیتی و تنها برای دوست عزیز و گرانقدرت چند خطی قلم بزنی ممکن است خیلی اتفاقی و بی هیچ پیش زمینه ذهنی دل عده ای را...... (جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید). چند وقتی بعد آن موضوع هم مینوشتم اما با ملاحظه تر و محتاط تر و البته با عذاب وجدان فراوان. تا اینکه دیگر با دلم کنار آمدم و عذاب وجدان مرا اقناع کرد و  دیگر تصمیم گرفتم آنجا ننویسم و حالا من ماندم و همین وبلاگ برهوت که در نظر دارم به اینجا هم دل نبندم و فقط اینجا مکانی برای ذخیره خاطره های قدیمی ام باشد. 

جالب اینجاست از وقتی ترک پلاس کردم، من ماندم و یک ذهن خالی، آنقدر که هرچقدر میتکانمش هیچ چیز از آن در نمی آید و دست و دلم به نوشتن نمیرود. و این برای منی که تازه به وجد آمده بودم بسیار بسیار سخت و ناراحت کننده است. اما گاهی باید گذشت از خواسته هایت.....

با این همه من مدتهاست آرزوی نویسندگی در سر دارم و دلم میخواهد هنوز هم بنویسم از برای تو، از برای عاشقی، از برای دوست داشتن، از برای مهربانی. هنوز هم دلم میخواهد بنویسم از آن جذبه چشمانت، از آن وقار و متانتت، از آن چهره محجوبت، از آن لبخند دلربایت، از آن صدای دل انگیزت، حتی از سیاهی چادرت اما......


منبع این نوشته : منبع
نوشتن ,حافظ ,بنویسم ,مینوشتم ,اینکه ,هربار ,عذاب وجدان ,برای دوست ,هربار برایت

در دلم آرزوی آمدنت میمیرد! رفته ای؟ اما آیا باز میگردی؟ چه تمنای محالی......

در خاطرمان خاطره ها لانه کرده اند. خاطره هایی از جنس باهم بودن، باهم زیستن، باهم خندیدن، با هم گریستن. 

کاش پیش از آنکه دست تقدیر برگه امتحانمان را بگیرد، دست یکدیگر را به گرمی بفشاریم و سرود عشق و مهربانی را از سویدای جان نجوا کنیم.

پ.ن:امروز مصادف بود با سالگرد خاکسپاری دایی کوچیکه. امروز دقیقا ۱۶اُمین سالی است که از پیشمان رفته و در ابتدای نوجوانی به من فهماند دنیا جای ماندن نیست. چه بسا ۱۸ سالت باشد و با یک تصادف بی مقدمه خیلی راحت بار سفر ببندی و همه را در بهت و حیرانی رها کنی.

حرف اضافه: چند شب پیش یاد دایی کوچیکه افتادم و داشتم حساب میکردم که الان اگر بود ۳۴ ساله بود و احتمالا سر خانه زندگی اش. بچه ای یا شاید هم بچه‌هایی داشت و الغرض اینکه سرش گرم زندگی اش بود. 

داشتم فکر میکردم چقدر خانه آقاجون اینها این روزها به یک مهدی نیاز داشت. اما گویا خدا خواست که گلچین کند و چه از این بهتر که در پاکترین ایام عمرت ببرد پیش خودش، آن هم چه بردنی.

به یاد همه اسیران خاک، به یاد همه شهدا، به یاد امام شهدا، فاتحه ای قرائت کنیم.

دلتنگ نوشت و بی ربط نوشت:سال گذشته روز عرفه، تنها دو چیز از خدا خواستم برای خودم و لاغیر و از خدا خواستم تا عرفه سال بعد یکی از این دو دعا برآورده شود اما نشد. امسال نمیدانم چه بگویم و چه بخواهم که شدنی باشد. اما بنده است دیگر، دلش خوش است که خدا دارد و چه بسا در اوج ناامیدی برآورده کند همه آنچه که تو  محال فرض کنی.


منبع این نوشته : منبع
باهم ,دایی کوچیکه

برسد به دست حریرِ دلم، فاطمه جانم

دلم برایت به اندازه هزار آسمان پرستاره تنگ شده.

 یاد صدایت که می افتدم دلم هرری میریزد پایین.

 یاد چهره دلنشینت که می افتم ضعف میکنم. 

یاد چشمان پاک و معصومت که می افتم دلم بدجور هوایت را میکند.

آنوقت ها مینشینم دستانم را دور زانوانم قفل میکنم و با تو میگویم، ببین عزیزم، فدایت شوم، دورت بگردم، تصدقت شوم، تو را به خدا رحمی کن بر من، اصلا خودت را لحظه ای بگذار جای من. خودت بگو، خدا را خوش می آید من هر روز و هرشب قاصدک ها را دسته دسته سوی تو بفرستم و تو مرا محروم کنی از دیدارت؟ خدا را خوش می آید من هر روز هزار نفر را با تو اشتباه بگیرم و خبری از تو نباشد؟

میدانی چیست؟ اصلا تو میدانی امروز پانصد و شصت و پنجمین روز است که از آخرین دیدارمان میگذرد؟

.

.

.

#ناتمام

پ.ن:برای منی که عادت کرده ام همه حرف هایم را پشت شعرهایم پنهان کنم همان بهتر که بگویم:

تو که خورشید مردادم نبودی 

بیا ماه شب شهریورم باش 

عکس نوشت:این عکس و چند عکس زیبای دیگر را، سراب مهربان، دوست خوب جنوبیم برام فرستادن :)


منبع این نوشته : منبع

با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست

من خدایی دارم که همیشه حواسش به من است.

در این بحبوحه دوران و در این شلوغی ها دست مرا میگیرد و به جایی میبرد که نفس کشیدن در آنجا حالم را خوب میکند و تمام غم های عالم را فراموش میکنم.

من خدایی دارم مهربان و امامی رئوف که همیشه دلم به عطوفتش گرم است و اکنون آغوش پدرانه اش را بیش از پیش نیازمندم.

حال که قبولم کردند با همه ناپاکی هایم، پس فراموش میکنم همه پستی و بلندی های زندگی را، پس فراموش میکنم همه فراز و فرودها را، پس فراموش میکنم همه کلافگی ها را و بال میگشایم به سویشان و به استشمام عطر حریم رضوی در همین چند روز آتی فکر میکنم.

مهم همین است که در این روزها به ضیافتشان دعوتمان کردند تا در حریمشان نفس تازه کنیم.

الحمدلله 



منبع این نوشته : منبع
میکنم ,فراموش میکنم ,خدایی دارم

وداع با ماه مهربان

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود/ما را کرامت تو گنه کار کرده است...

این روزها که بیش از همیشه صحبت از رفتنت هست، دلم بیشتر میگیرد. به یاد روزهایی می افتم که کارم شده بود روز شماری برای رسیدنت، به یاد روزهایی که قرارمان را در حرم علی بن موسی الرضا(ع) گذاشتم تا با حالی بهتر به استقبالت بیایم. با خودم عهد بستم که جور دیگری ملاقاتت کنم. دیگر آن بچه بازیگوش سر به هوا نباشم و تمام شش دانگ حواسم به تو باشد.

اصلا خاطرت هست لحظه دیدارمان را؟ در حرم امام رئوف همدیگر را در آغوش گرفتیم؟!...

تو پایبند به قول و قرارت بودی درست مثل همیشه! سر وقت آمدی و مثل همیشه، با دستی پر، و تمامش را بی منت در اختیارم قرار دادی. اما من همانی بودم که بودم، همان دخترک سر به هوا!......حال من شبیه همان بیتی است که میگوید:

هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است......

اما با تمام احوالات دلم گرم بود به بودنت. حال که حرف از رفتن می زنی بغض گلویم را می گیرد. هنوز آماده نیستم برای روزهای بی تو.... تازه به شانه هایت عادت کرده بودم و باز می ترسم از گم شدن در این دنیای گمشدگان!!!

حال که بیشتر فکر می کنم نمیدانم چطور با تو وداع کنم. صحیفه را باز می کنم تا از امام معصوم کمک بگیرم. آری! نیایش چهل و پنجم (دعای امام در وداع با ماه مبارک رمضان)

این ماه نزد ما ستوده و همنشینی نیکو برایمان بود و بیشترین سودهای جهان را برایمان آورد.ولی وقتی زمانش سپری شد روزهایش پایان یافت ما را ترک کرد.پس ما با او وداع می کنیم مانند وداع با کسی که فراقش برای ما سخت است و رفتنش ما را غمگین و وحشت زده می نماید و بر گردن ما پیمانی همیشگی و حرمتی در خور و حقی که باید ادا شود دارد پس می گوییم:

سلام بر تو ای بزرگترین ماه خدا و عید دوستان او

سلام بر تو ای همدمی که منزلتت نزد ما بزرگ است و فقدانت بر ما بسیار سخت است و ای مایه امید که دوریت دردناک است.

سلام بر تو ای مونسی که اگر بیایی ما را خوشحال میکنی و چون میروی وحشت و اندوه بر دل ما مینشیند.

سلام بر تو که وداع با تو از روی خستگی ترک روزه ات بخاطر دلزدگی نیست.

سلام بر تو که قبل از آمدنت تو را طلبیدیم و پیش از رفتنت غمگین هستیم.

سلام بر تو......


منبع این نوشته : منبع
سلام ,وداع ,امام

از بیست و دو سالگی تا بیست و هفت سالگی.....

بی اختیار یاد بیست و دو سالگی افتادم. انگار که کسی پرتم کرده باشد به ده پانزده سال قبل، همین قدر برایم دور بود، همین قدر زمان برایم کش آمده بود.

با خودم گفتم هان همین است. وقتی تو نباشی، دور از ذهن نیست که این چنین روزگار بگذرانم. همان بیست و دو سالگی بی هوا آمدی و من را در خماری رها کردی و با یک کوه انتظار تنها گذاشتی. انگار داخل همان واگنِ قطارِ تهران-خرمشهر ایستاده ام و از پنجره بیابان ها را میبینم و دوست داشتنت مثل آتشی درونم زبانه میکشد و از فرط استیصال تنها اشک میریزم. 

اگرچه من اکنون در آستانه بیست و هفت سالگی قرار دارم اما همان دخترکِ بیست و دوساله ام با این تفاوت که زیر چشمانم گود افتاده، بعد از چند قدم نفسم به شماره می افتد، جثه نحیفم نحیف تر شده، زانوانم توان نشستن ندارد و کمرم توان ایستادن. از دلم نگویم که همچون دیگ برنجی که رهایش کردی به امان خدا، حسابی ته گرفته و سوخته.

اینها تنها نشانه هایی است که دیگران میبینند و هر روز علتش را میپرسند، اما کسی نمیداند عشق تو مرا صبورتر، آرام تر، لطیف تر، احساسی تر کرده، انگار کسی با سمباده به جانم افتاده و صیقل داده. اصلا انقدر دوست داشتنت تلخی و شیرینی برایم داشت که عاجزم از بیانش.

حالا هی بیا و به من بگو فاش کن اسرار دلت را. بیا و بگو چیست رمز این دلدادگی؟

اصلا مگر میشود برایت وصف کنم چگونه، دوست داشتنت به مثابه ترکشی بر قلبم وارد شد و قلب مرا به تسخیر درآورد که هر زمان که یادت می افتم گونه هایم داغ و سرخ میشود و قلبم از جا کنده میشود و صدایم به لرزه می افتد؟

چگونه برایت بگویم تو با من چه کردی؟

چگونه برایت شرح دهم.......؟

به رسم همیشه با تک بیتی خاتمه میدهم کلامم را و بی آنکه چیزی بگویم، تنها مینویسم:

چگونه با تو ز راز دلم سخن گویم 

که خود تو راز مگویی در اندرونِ دلم 


منبع این نوشته : منبع
بیست ,سالگی ,میشود ,برایت ,داشتنت ,برایم ,دوست داشتنت ,چگونه برایت

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد

روزهایی که از او پر میشوی، دلت سر میرود از نبودنش و کلافه میشوی. میروی در یک گوشه ساکت و بی صدا ذهنت را متمرکز میکنی در خاطره هایی هرچند اندک که با او داشتی. کمی میخندی، کمی غمگین میشوی، کمی شعرهایی که برایش خواندی مرور میکنی، کمی به روزهایی که در انتظارش هستی فکر میکنی، کمی به حرف های ناگفته ای که دلت میخواهد بگویی فکر میکنی و بعد با خودت میگویی:

چگونه با تو ز راز دلم سخن گویم

که خود تو راز مگویی در اندرون دلم....

 شب از نیمه میگذرد و همه فکرهایت به انتها می رسد و آشکارا کم می آوری و با خودت زمزمه میکنی:

 چیزی نیست

که مرا سر شوق بیاورد

جز تو

که تو هم 

نیستی


منبع این نوشته : منبع

دلتنگی

 دلت تنگ یک نفر که باشد

تمام تلاشت را هم که بکنی

 تا خوش بگذرد 

و لحظه ای فراموشش کنی

 فایده ندارد.

تو دلت تنگ است.

دلت برای همان یک نفر تنگ است.

تا نیاید هیچ چیز درست نمی شود!


در این میان کافیست باران هم ببارد و صدایش فضای خانه را پر کند و هی به پشت پنجره بزند و دلتنگی ات را تکمیل کند و تو را دیوانه تر کند. 

بعد صندلی را ببری سمت پنجره، دو دستت را زیر چانه ات بزنی و حسرت زده به خلوت کوچه زل بزنی و هی بغض کنی و هی چشمانت خیس شود و هی با خودت زمزمه کنی:

"شیشه پنجره را باران شست. 

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟!!"


پ.ن:حال همهٔ ما خوب است اما تو باور نکن!


منبع این نوشته : منبع

دوصِط دارم مُاَلِّم اَذیظم

در برابر تو حس میکنم کودکی بیش نیستم. 

حس طفل دبستانی ای را دارم که همیشه بهترین آدم دنیا، خانوم معلم اوست. 

همیشه در پی جلب رضایت معلمش است و همه تلاشش، دیدن لبخند رضایت اوست.

همیشه تمام قد، چشمش به حرفای اوست و دو دستش را زیر چانه اش زده و با عشق به حرف های معلمش گوش میدهد.

همیشه دلش میخواهد عزیز دردانه معلمش باشد و با بچگی خاص خودش، عشقش را به معلمش میرساند....


منبع این نوشته : منبع
معلمش ,اوست

باران عشق

قبل از خواب پرده را کنار میزنم و بیرون را تماشا میکنم. انگار نه انگار همین دو ساعت پیش سیل باران بود که می آمد. زمین خشک خشک بود و آسمان صاف صاف، عاری از هرگونه گرفتگی. 

با خودم میگویم کاش تو هم می آمدی و همینطور غم ها را با خود میبردی، انقدر که دیگر هیچ اثری از غم و غصه نماند و هرچه باشد همه شیرینی عشق باشد و لذت ناب با هم بودن.

کاش تو می آمدی و با هم زیر باران عشق قدم میزدیم و دستانمان را بر فراز آسمان بلند میکردیم و یکصدا سرود عشق و مهربانی را از سویدای جان نجوا میکردیم. 

کاش تو می آمدی و ........

اصلا به قول شاعر :

کاش می شد

یک صبح

کسی زنگ خانه هامان را بزند بگوید:

با دست پر آمده ام …

با لبخند،

با قلب هایی آکنده از عشق های واقعی

از آن سوی دوست داشتن ها …

آمده ام بمانم و …

هرگز نروم !

در همین اوهام سیر میکنم که بارانِ پشتِ پنجره صدایم میکند و میگوید غمت نباشد، خودم تا صبح ردیفش میکنم، بسپار به من، تو آسوده بخواب!

شب از نیمه گذشته و سحر نزدیک است و من در حالیکه چشمانم از خستگی میسوزد با خودم زمزمه میکنم:

مثل باران بهاری که نمیگوید کی

بی خبر در بزن و سرزده از راه برس


پ.ن:حال همه ما خوب است اما تو باور نکن....




منبع این نوشته : منبع
باران ,آمدی